تبليغاتX
عشق جاودان
عشق ارزشمند من
 

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو

 تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

 

تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت

گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو

تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

 تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها

 مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم  واسه تو

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون

 به خدا قسم ميگم  گريه کنه براي تو

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي             

 ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

  کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها

تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 3 شهریور1387  |
 

اين بچه‏های کوچولو چقدر جذاب هستند!

اين کوچولوها رو ببينيد، خيلی زيبا هستند:

آيا می توانيد تصور کنيد چقدر کار برای ساخت اين کوچولوها انجام شده است؟

اينها همه شيرينی هستند! و از ترکيب بادام، سفيده تخم مرغ و شکر درست شده اند.

ghatar.com

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 15 مرداد1387  |
 
سلام ستاره از اینکه این همه وقت نیومدم ببخشید راستش دیگه تصمیم نداشتم اپ کنم و قید وبلاگو زده بودم اما هرچی فکر کردم نتونستم ازش بگذرم گفتم اگر ننویسم پس با تو دیگه چطوری می تونم حرف بزنم؟؟دیگه دلتنگیامو چطوری برات هدیه بیارم؟؟ برا همون دوباره شروع کردم ولی حالا هم کمتر می تونم بیام می بخشی؟؟خب؟تو خوبی؟؟اون بالاها خوبه؟؟دوستات خوبن؟راستی با ماه اشتی کردی؟منم بد نیستم می گذره دیگه دیشب داشتم به این فکر می کردم که اگر یه روز منم بیام اونجا پیشت تو چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکار میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکنی؟؟؟

کلی با خودم کلنجار رفتم که نه نمی شه تو نمی تونی بری اونجا ولی بعدش تورو دیدم که داشتی با خواهش و التماس می گفتی بیا می گفتی اگر تو نیای من اب می شم می گفتی من حرارت و گرما مو از وجود تو می گیرم اگر تو هم نیای من دیگه هیچ گرمایی ندارم اون وقت می میرم و تو گریه می کنی من نمی خوام گریه ی تورو ببینم منم بهت گفتم اگر تو بیای من دستتو می گیرمو با هم می ریم تا ته ته ته آسمون و به همه ی دوستات نشون می دیم که عشق ما آسمونیه تو هم به من چشمک می زدیو می گفتی من تو آسمونا برات یه خونه ی کوچولو می سازم خودمم میشم روشنایی خونتو نه نورم واست کم میشه نه از بین میره ماه رو هم می ذاریم واسه تزیین خونمون اون وقت همیشه کنارتم تو هم کنارمی.منم به حرفات گوش می دادم و بهت می گفتم پس اون روز کی میاد؟اون روز به روزو سال شماست یا روزو سال ما؟اصلا مگه بین روز و سال ما با روزای شما چقدر فاصلست؟؟ستاره گفت:وقتی به تو فکر می کنم زیاده ولی من که همیشه دارم به تو فکر می کنم پس زیاده خیلی راهه ...بهت گفتم ولی واسه من زود میشه چون قلب من و ستارم فاصله ای با هم ندارن پس تو خیلی زود میای گفت:آره زود زود میام چون دیگه طاقت ندارم منم دستامو دور گردنت حلقه کردمو بلند بلند داد زدم ستاره دوست دارم اونم روشو بر گردوندو بهم مثل همیشه یه چشمک زدوگفت:اگریه شبه دیگه بازم به من فکر کردی بدون من کنارت بودمو داشتم به فکرات جواب می دادم.اون رفت و من فقط نورشو روی صورتم احساس کردم که کم رنگترو کم رنگتر می شد.

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 8 خرداد1387  |
 تا گل هیچ

تا گل هیچ

 می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه
راهی بود از ما تا گل هیچ
مرگی در دامنه ها ابری سر کوه مرغان لب زیست
می خواندیم بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران وصدایی به کویر
می رفتیم خاک از ما می ترسید و زمان بر سر ما می بارید
 خندیدم : ورطه پرید از خواب و نهان آوایی افشاندند
ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه
 بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهایی و زمین ها پرخواب
 خوابیدم می گویند : دستی در خوابی گل می چید

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 26 مرداد1386  |
 باغ من

 باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش
 باغ بی برگی
 روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
 یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

م.امید

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 24 مرداد1386  |
 زمستان

 زمستان 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

م.امید

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 20 مرداد1386  |
 ٍٍسکوت

سکوت

 

دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 19 مرداد1386  |
 هـــــواي گريــه

هـــــواي گريــه

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

 

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من


نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من

 

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

 

 

<<سیمین بهبهانی>> 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 19 مرداد1386  |
 
85

دوست دارم نظرتونو در مورد این عکس بدونم؟؟؟ چیزی

ننوشتم تا به پیشنهاد شما متن این پست رو

بنویسم .منتظر نظراتون هستم .

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 3 تیر1386  |
 

تو را با غیر می بینم و

صدایم در نمی اید

دلم میسوزد و

کاری ز دستم بر نمی اید...

 

بس که ديوار دلم کوتاه است ..... هر که از کوچه تنهايي ما ميگذرد.....

 

به هواي هوسي هم که شده .... سرکي ميکشد و ميگذرد....

 

 

 آخر يه روز پرينت قلبم رو مي گيرم تا باورت بشه كه با هر نفسم صد بار مي گم دوستت دارم

 

 

 

  دنيا گلي است که گلبرگ هايش خيالي و خارهايش حقيقي است!

 درحساب عشق يک + يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهیچ. 

 

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن

 

 

عشق غلبه خيال بر خرد است

 





رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید٬عکس تنهایی خود را در آب

 اب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:تو اگر در تپش باد خدا را دیدی٬همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

۲تا ادم برفی ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن
*****************************************************

باباش گفت عشق کشکه.اون هم گفتم زندگي آش هست بدون کشک هم مزه نداره
*****************************************************
هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند*****************************************************

 ميدوني چرا کتاب خواندن بهتر از دختربازي؟ 1- وقتي آدم خسته ميشه ميتونه بگذارتش کنار و بره استراحت کنه بعد که دوباره حالش سر جاش اومد بياد از اونجائي که ول کرده بود ادامه بده 2-آدم مجبور نيست تاريخ چاپ همه کتاباش رو يادش بمونه 3-وقتي آدم يک کتاب جديد رو باز ميکنه لازم نيست نگران اين باشه که تا حالا کيا خوندنش
*****************************************************

 وقتي سرت را روي شونه ء کسي ميذاري که دوستش داري بزرگترين ارامش دنيا را در خودت احساس ميکني و وقتي که کسي را که دوستش داري سرش را روي شونهات ميذاره فکر ميکني قويترين موجود عالم هستي

*****************************************************

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز تموم ميشه . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه

*****************************************************

ژان یل توله : براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند ، زیرا که هرگز پی به تنهایی خود نمی برند .

*****************************************************

ژری تایلر: زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید

*****************************************************

ضرب المثل نميدونم كجايي ميگه كه به هيچ كس به جز خودت و خرت اعتماد نكن منم به جز خودم و خودت به هيچ كس اعتماد نميكنم

*****************************************************

سلام به نازنيني كه ديروز عاشقي مان مرا بيش از غرورش دوست داشت و امروز عاشقي كه بالارفتن از صخره ها كمي دشوارتراست غرورش را بيش از من دوست دارد !!!

من قلب خود را به تو تقدیم می کنم هدیه ای از این گرانبها تر سراغ ندارم

برخی می گویند در برابر معشوق باید جان سپرد ولی به عقیده ی من

جان چه ارزشی دارد جانی که دل در آن نباشد

 

 

تقدیمش به معشوق ارزش مشتی خاک را دارد

دلی که با جان تقدیم گردد هدیه گرانبهایی است

اما من دل خونین خود را با اشک چشم به پیشگاهت تقدیم نموده ام

حال تو به این هدیه ناچیز من اهمیت نمی دهی

تقصیر با من نیست من بهتر از این هدیه ای ندارم

من هستمو یک دل خونین و دو چشم اشکبار

که آنها را هم به تو تقدیم کرده ام

 

heart.jpg 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 3 تیر1386  |
 
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است...

  از کنارم میگذری

           اب نمی شوی

                        من شمع کوچکم و تو

                                                    کوه یخ 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 29 خرداد1386  |
 <<جاودان من>>

<<جاودان من>>

مدتی است که دلم از این جا ماندن خسته شده است...دربندم با ترس هایی که شاید کودکانه اند.

گاه می اندیشم اگر سرنوشت نام تو را با رفتن نوشت،آرزوی زفتن تو را شاید دلم با ستاره ها می گفت!

چرا که نگاه پر از تردیدت لحظه ای رهایش نمی کند.

گاه زخم هایی هستند...که هیچ گاه رنگ بهبودی را نمی بینند...!
گاه درد هایی هستند که به راستی ..دردند..!

و گاه حتی آنقدر زیادند که دست زمان همنمی تواندپاکشان کند..!

چه زیبا بود روزگار ما...

یاد آن وقت هایی که اگر اشکی بر گونه هایت بود با دستان من پاک می شد...

اگر ترسی بود با هجوم من بیرنگ می شد...!

و من دستان تو را در تمام این سال ها در دست داشتم...اما هنوز هم از تو...لبریز می شوم...!

به یادت هست که چگونه مرا فریفته ی زندگی طنین اندازت می کردی...؟!

من که حالا اسیرم در زندگی که تو به آن پشت کردی...!

به یادت هست خواب های مرا که چگونه با چهره ی زیبای تو دلپذیر می شد؟!

و صدایت که در من دیوانگی را به دنبال داشت...!

گاه زخم هایی هستند...که هیچ گاه رنگ بهبودی را نمی بینند...!
گاه درد هایی هستند که به راستی ..دردند..!

و گاه حتی آنقدر زیادند که دست زمان همنمی تواندپاکشان کند..!

چه زیبا بود پیش از این روزگار ما...

یاد آن وقت هایی که اگر اشکی بر گونه هایت بود با دستان من پاک می شد...

اگر ترسی در چشمانت بود با هجوم من بیرنگ می شد...!

و من دستان تو را در تمام این سال ها در دست داشتم...اما هنوز هم از تو...لبریز می شوم...!

چه بیهوده تلاش می کردم تا به دلم بفهمانم که تو رفته ای....

اما جاودان من گرچه هنوز هم یادت همراهیم می کند..اما...در تمام این راه همیشه کوله بارم پر از تنهایی بود!!!

                         <<بر اساس شعر جاودان من از اوانسنس>>

                                                                                 <<سمانه>>

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386  |
 
اگه یه کاغذ داشتی روش چی می نوشتی؟؟؟
|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 8 فروردین1386  |
 
پرسه های بی دلیل ،

شب ،

تنهائی ،

دیروز

       امروز

                فرداها

و گاهگاهی چکیده احساس

                                 تلخ یا شیرین

میان رگهای خشکیده حیات ،

تمام میراث من

       از روزهای با تو بودن است .

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دکتر علی شریعتی

چه غم انگیز است عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو می گداخت !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هدیه

دیشب به مهمانی نور رفتیم 

جای شما خالی

همه با سایه های خودشان آمده بودند

سایه هایی کمرنگ

سایه هایی پررنگ

زنبیل ها شانه به شانه هم گره خورده بود

و سایه ها..

کسی میان زنبیل ها گل می کاشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غرور

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.

شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.

برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .

ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سمانه کجایی می دونی این چند روزی که ازت بی خبرم برام چند سال گذشت؟ من منتظر اومدنتم هر چه زودتر بیا...

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 6 فروردین1386  |
 زهر شیرین

                  زهر شیرین             

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو ش یرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
 نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
 چه غم دارم که این زهر تب آلود
 تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است

<<فریدون مشیری>>

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 6 فروردین1386  |
 چند تا دوستم داری؟؟؟
تقدیم به سمانه...

چند تا دوستم داری؟همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوستم داری یه عدد بزرگ می گفتم:ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوستم داری؟گفتم:یکی!!!می دونی چرا؟چون قوی ترین و بزرگ ترین عددیه که می شناسم...دقت کردی که قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا یکین؟ماه یکیه...خورشید یکیه...زمین یکیه...خدا یکیه...مادریکیه...پدر یکیه...تو هم یکی هستی...وسعت عشق من به تو هم یکیه...

اي همه وجود من . اي كسي كه پا گذاشتي رو قلب من . اي كسي كه درو بستي به روي من. درو باز كن دستم مونده لاي در

زندگی را زمانی دوست دارم که چشم های ناز و شفافت با نگاه من يکی شود و شيريني يه لبخندت در ذره ذره وجودم نفوذ كند شب نم مهتاب مي بارد دشت سرشار از بخار آبي يه گل هاي نيلوفر مي درخشد روي خاك آينه. و من آنجا از دل مي گويم كه هميشه سايه اي براي آرميدن من بودي و در زمان دلواپسي غمخوارم اي مهربان بيا و باز با من بمان ستاره ... كاش باز هم  با من بودي تا دوباره و سه باره طلوع دوباره ي زندگي را با هم جشن مي گرفتيم ودر آسمان بي كسي ها كسي مي شديم تا طلوعي ديگر ستاره ي من ...همه مي گن "تنها ستاره ها هستند كه از چشمك زدنشان منظوري ندارند. " آره درست همینجوره ولی می دونی اونا هیچ کدومشون نمی دونن که ستاره ها مخصوصا ستاره ی من چقدر پاک و بی آلايشه ستاره خوش به حالت كه توي آسموني و از بي وفايي هاي روي زمين خبري نداري همونجا بمون ولي تو كه تنهايي نمي توني به زندگيت توي آسمون ادامه بدي مي توني؟پس بيا منو هم با خودت ببر همونجا . بيا ستاره جونم... بيا!بيا كه اينجا بدون تو هيچ لطفي نداره بيا منو هم با خودت به دنياي مهربوني و صفا ببر ...من منتظرتم بيا...هر چه زودتر بيا...
ستاره اشكاتو پاك كن، آدما وفا ندارن

                   واسه رفتن و شكستن پشت هم دليل ميارن

 

آن هنگام که خدا را صدا  زدی این گونه باید باور داشته باشی که

 آنچه را که از خدا خواستی در پشت در است و تو می توانی آن را

 برداری

دوست عزیز هدف وسیله را توجیه نمی کند.برای رسیدن به هدفتان سعی و تلاش کنید.اما در عین حال مراقب باشید حق کسی را پایمال نکنید.وقتی به هدف رسیدید خدا را شکر گویید.کسانی که آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می دارند خود نیز از آن بی بهره نم مانند.هیچ گاه بر خودتان سخت نگیریدآنگاه در می یابید آسان گرفتن خود به خود آسانی می آورد. گرچه زندگی با درد و غم همراه سات اما مسیرآن از شادمانی های بسیار می گذرد. اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتید تکه های سالم آن را برگیرید و به راهتان ادامه دهید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی احساس ترین کلمه " بی تفاوتی" است ... مراقب آنباش.

 دوستانه ترین کلمه " رفاقت " است... با ان رفیق باش 

 زیبا ترین کامه " راستی "  است... با ان روراست باش

 زشت ترین کلمه  "دورویی " است... با ان یک رنگ باش


 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 5 فروردین1386  |
 پرواز

پرواز۱

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

باد را بر شانه های خود احساس کن...!

برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!

گذشته ات را رها کن...!!

آیا این فریاد را می شنوی..؟

آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟

آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..

و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

تمام نگرانی هایت را ...در جایی رها کن...!

رویایی را پیدا کن که می توانی از آن پیروی کنی...

به چیزی برس..زمانی که هیچ چیز باقی نمانده...!

و زمین حس پوکی می کند...!

آیا این فریاد را می شنوی..؟

آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟

آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..

و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

و زمانی که دلتنگی و حس تنهایی می کنی...

و می خواهی فرار کنی...

به خودت اعتماد کن و تسلیم نشو....

تو خودت را بیشتر از هرکسی می شناسی...!!

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

باد را بر شانه های خود احساس کن...!

برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!

گذشته ات را رها کن...!!

پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...

تو می توانی بدرخشی...

و پرواز را آغاز کن...!

فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..

و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

۱)ترجمه شعر پرواز از هیلاری داف!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در چهارشنبه 1 فروردین1386  |
 به زبون قشنگه یا به چشم...؟
تقدیم به مهسا:

 <<به زبون قشنگه یا به چشم...؟>>

میدونی...بعضی وقتا...زبون به اندازه ی چشم درک نمی کنه...واسه همینه که ...واسه تعریف کردن...کم می آره..و خاموش می شه..!! ولی..چشم...وقتی اوج یه چیزو می بینه...تازه بازتر می شه و می خواد ..بیشتر ببینه...!!! واسه همین خیلی از قشنگی ها رو می شه دید اما نمی شه نوشت...!!! واسه همینه که بعضی از آدما...نمی تونن به طرف مقابلشون بگن..دوست دارم...!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 29 اسفند1385  |
 در آغوش خورشید
در آغوش خورشید

آسمان آن شب تاریک بود.خیلی خیلی تاریک.ماه پشت ابرهای سنگین زمستان پنهان شده بود.کوچه خلوت و دیوارهای خیسش تنها همدمشان بودند.

صدایی آمد.کسی پای به درون خلوت کوچه گذاشته بود.دیوارسرک کشید. دختری تنها سر در گریبان فرو برده گام بر می داشت.صدای پایش را کوچه می شنید.دخترک ایستاد.شانه هایش از حمل کوله بار خالیش خسته ودستانش یارای تحمل ان همه ترس را نداشت! به آسمان نگریست. خبری از ماه نبود نفس هایش سنگین شده بود! ریه هایش با ترس اشنا نبودند و نمی توانستند آن را استنشاق کنند.

 تنها بود. تنهای تنها!

 باز به آسمان نگاه کرد.گویی منتظر چیزی بود.هیچ وقت به ترس اعتقاد نداشت.تنهایی را نمی فهمید .تاریکی را نمی دید و حالا به یک باره درگیر شده بود. دوروبرش را نگاه کرد.به دنبال چیزی بود.چیزی که ازکودکی نداشت.حس می کرد که ان را اینجا و در خلوت این کوچه عاقبت خواهد یافت! لبریز از التماس بود. آسمان بی ماه را قبول نداشت.

 باز به تاریکی خیره شد.قدمی برداشت.به دیوار نمناک نزدیک شد.چیزی عجیب درون آن تاریکی می دید.چیزی که دیوار و کوچه نمی دیدند.ناگهان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.جنبش چیزی را پشت سرش حس کرد وحشت عاقبت او را به ستوه اورد و صدای هق هق دردناکش سکوت سرد کوچه را شکست !

تکیه بر دیوار شب کرد!به نور نیاز داشت ماه نبود. به یک باره ایستاد.فریادش دل کوچه را لرزاند! نام کسی را برد که تا به حال نبرده بود. کوچه اشک ریخت پا به پای دخترک! به حال تنهایی او و بی تابیش برای وحشتش و برای همه چیز او!

 دخترک هر دو دستش را سوی آسمان گرفت. بی چیزیش را نشان می داد. دیوار صداها و فریادهای دخترک را می شنید. می شنید که دخترک از تنهایی می گوید.از درد و رنج.از جدا بودن و جدا زیستن.از کسی تقا ضایی می کردو در خواستی داشت و از یافتن می گفت.

دخترک دوباره فریاد کشید و هق هقش بلندتر شد!کوچه به حالش دل سوزانید.شب اما خبر داشت.درد دختر را می دانست به یک باره خود را تنها و بی حامی دیدن درد اسانی نبود.این حال دخترک بود.او که فریادش هر لحظه بدتر می شد...گویی که اگر فریاد نمی کشید از ان برزخ رهایی پیدا نمی کرد!

دوباره نامش را برد!باد وزید!سرما را احساس کرد دیگر نه او را رمغی برایش باقی نمانده بودتا به شیون ادامه دهد!روی زمین سردبرهنه نشست!هنوز اشک می ریخت!باد وزید!شب ابرهارا جابه جا کرد! ماه از پشت انها سرک کشیددخترک چشم سرد ماه را دید ایستاد.عاجزانه به ماه چشم دوخت!

فریادی کشید.ماه فهمید که دخترک التماس می کندو از او می خواهدکه نرود و تنهایش نگذارد!ماه صورت خود را به نظاره گذاشت و خود را به دختر نشان داد دخترک هر دو دستش را دراز کرد می خواست ماه را بغل کند!نور می خواست. روشنایی می خواست.

ماه چیزی زمزمه کرد!دخترک ناباورانه به او خیره شد!کوچه هم شنید!و لبخند زد!دیوار شاد شد! شب اما کوله بارش را می بست و ماه هم! به عقب نگاه کرد.داشت می امد!دوباره به دخترک نگاه کرد.منتظر بود.ماه چیزی گفت و همراه شب رفت!

دخترک اما شادمان به راه آسمان چشم داشت و عاقبت آن را دید!خنده ای از سر شادی کرد.

او آمد.بزرگ بود و پرنور.گرم بود و روشن...حرارتش تن شب زده ی دختر را ذوب می کرد!کوچه و دیوار لبخند زدند.دیگر نه تنها بود.نه تاریک و نه پر از وحشت. انچه را می خواست یافته بود!!!!

 دخترک نشست!خورشید را در آغوش داشت.

                                                سمانه...!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 28 اسفند1385  |
 کوچه

کوچه

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

<<فریدون مشیری>>

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 28 اسفند1385  |
 
روح خداوند را كه در وجود تمام ما حاضر است،

مي توان به پرده سينما تشبيه كرد.

روي پرده اتفاق ها مختلفي روي مي دهد مردم عاشق مي شوند،

گنج هايي پيدا مي شوند، وسرزمينهاي دوردستي كشف ميشوند.

هر فيلمي كه نمايش داده مي شود،پرده همواره همان است.

اهميتي ندارد اگر اشكها ريخته مي شوند و خونها جاري مي شوند،

زيرا هيچ يك نمي تواند سپيدي پرده را لكه دار كند.

عينآ مثل پرده سينما، خداوند پشت هر رنج و شادماني

   زندگي انسان ها وجود دارد  وقتي فيلم تمام مي شود،

                             مي توانيم آنرا ببينيم.....       

                                                                      مكتوب(پائلو كوئيلييو)

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 
روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويند..

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 

اینم چند تا اس ام اس شاید خوشتون بیاد:

دیروز : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!! امروز: از پذیرفتن خانم ها، با  «

شلوار کوتاه معذوریم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شوید

..................................................................

امیدوارم در این سال جاری پله های ترقی را یکی یکی طی بکشید «

..................................................................

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای  «

دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

..................................................................

 

یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای  «

بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر

قدمگاهت بوسه میزنم.

..................................................................

 

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا اب شیرین شود  «

..................................................................

 

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... «

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

..................................................................

عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو  «

دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم اونم

منو تنها گذاشت و رفت... ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم موندو هم

دم و مونسم شد

..................................................................

 

خدا هیچوقت از تو سئوال نمی کنه که چه نوع ماشینی رو روندی؟ اما حتما از تو خواهد  «

پرسید که چند نفر رو که وسیله نداشتند به مقصد رسوندی؟

..................................................................

 

نه!نرو!صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم اگر شیر آمد:تردید نکن که دوستت  «

دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت

نداشتم.....آن وقت برو

..................................................................

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
  لحظه ی دیدار و دریچه ها

         لحظه ی دیدار    

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...!

                                  <<اخوان>>

********************************

                 دریچه ها

 ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد...!

                                             <<اخوان>> 

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 ضربه های تیشه...
ضربه هاي تيشه زندگي را
بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛

به خاطر بياور که
زيبايي شهاب ها

از شکستن قلب ستارگان است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزشتره؟چون لبخند رو به هرکسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 تنهایی...!!!

کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست

من از پینه های نفرت و تکراری که به قلب ها بسته شده است می ترسم

کسی به فکر تنهایی قلب من نیست

کسی هنوز ویرانی قلبها را نشنیده است

چراغ های کوچه ما هر شب در انزوا و سکوت می رقصند

ادم های کوچه ما با بیابان دوست اند

انها قلب هایشان در مرداب عادت ها مرده است

اما من نمیدانم که در کور سوی نور این شمع می شود به زنده بودن یک قلب ایمان داشت

من نمی دانم

تنها میدانم که قلبم تنهاست..

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 26 اسفند1385  |
 سال نو مبارک!!

سلام به همه ی اونایی که میان و نظر یادشون نمی ره ما یعنی من و سمانه پیشاپیش عید رو به همه ی شما تبریک می گیم و امیدواریم امسال سالی سرشار از سلامتی٬ موفقیت٬ سربلندی و شادکامی برای همتون باشه و قلب بزرگتون همیشه پر از عشق و محبت...

و اینم یه سلام مخصوص و یه تبریک مخصوص تر برای ستاره ی خودم:

سلام ستاره جونم خوبی؟؟!! ستاره هنوز تو آسمونیو هنوزم دلت هوای زمینو کرده آره؟ ولی من دلم هوای آسمونو کرده که دوباره بیام پیش تو دوباره بیامو با هم مثل قبل دوستاتو بشماریمو تو چشمک زدن باهاشون رقابت کنیو منم تشویقت کنم... اصلا مگه تو خودت به من قول ندادی که وقتی از من دور شدی وقتی رفتی تو آسمون گول چشمک زدنای پیاپی بقیه ستاره هارو نخوری...به همین زودی یادت رفت؟یادته می گفتی من می رم تو رو هم با خودم می برم تو آسمون یه کلبه از ستاره م سازیم ماه هم می شه شاهد عشق پاکمون...یادت میاد؟ستاره...ستاره ی من...راستی سال نو میای پیشم؟اصلا سال نو روی تو می گرده؟یا اینکه ماه انقدر تورو گرفتار خودش کرده که دیگه این چیزا یادت رفته...دیگه اون هدیه ها...اون پرتوهایی که از عشقت توی صورتم می تابوندیو می گفتی می خوام از نور خودم سرشارت کنمو با نورم صورتت رو واضح تر ببینم...ستاره یادته هروقت می خواستم دستتو بگیرم چه آتیشی می دوید زیر پوستم؟بعد تو می خندیدیو منم با خنده ی تو آروم می شدم و دستمو دور گردنت گره می زدم...دستم می سوخت ولی من احساس نمی کردم...صداتو می شنیدم که می گفتی:سال تحویل شد می خوام هدیتو بهت بدم...ستاره...این دفعه نوبت منه که اول بهت هدیه بدم ...مگه نه؟پس هرچه زودتر بیا پیشم ...چون بدون تو هیچم...

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 خدا را شکر...

خداراشکر میکنم...

- خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.

- خداراشکرکه پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاهده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپایان روزاز خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکه سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

- خداراشکرکه می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

- خداراشکردهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 هست و نیست...

نیستیم…

 

به دنیا می آییم،

 

عکس یک نفره می گیریم!

 

بزرگ می شویم،

 

عکس دو نفره می گیریم!

 

پیر می شویم،

 

عکس یک نفره می گیریم…

 

و بعد

 

دوباره

 

 باز نیستیم…

کسی می داند  چرا ؟

دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين...

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 کدوم دل؟

 

عاشقم عاشق بی دل منم!

-کدوم دل؟

همون دل که پر امیده!

-امید کجاست؟!

بر آبه!

ـ کدوم آب؟

-همون آب که از چشم اومد.

ـ دلت چی شد؟!

فنا شد فنای اون چشا شد!

ـ کدوم چشم؟

همون چشم که خواب آوردش!

- کدوم خواب؟

خوابی که ازم فرار کرد!

- کجا رفت؟!

تو رویا!

- رویا کجاست؟!

بر آبه!!

- کدوم آب؟

همون آب که از چشم اومد...همون چشم که غرق خونه...!!

همون خون که از دلم رفت...همون دل که زخمه زخمه...!!

همون زخم که تو صدامه...صدایی که تو گلومه...!!

گلویی که پر ز بغضه...همون بغض که رو لباته...!!

همون لب که سرخه سرخه...سرخی که چون شرابه...!!

شرابی که تو چشاته...همون چشم که مسته مسته...!!!

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 25 اسفند1385  |
 
 
بالا